حسرت ديدارش در درونم غوغا می کند.شادی را از ذهنم می ربايد و به اشکهايم می
سپارد.تنهايی از پس چشمهايم فرياد می زند.سکوت شب با حرکت قلم روی کاغذ می
شکند.تيک تيک ساعت خبر گذشتن زمان را در گوشهايم فرياد می زند.هر لحظه از
خودم دورتر می شوم.اشکی چشمهايم را تار می کند و بودنش را در من فرياد می زند
و من دلتنگی ام را در شفافی او.غمی در درونم شکل گرفته و در انتظار صدايی آشنا
گوشهايم تيز گشته.به تولدی دوباره نيازمندم تا بودنم را ثابت کنم.بايد کاری بکنم اما
دست و بالم بسته است.نميدانم چه بايد بکنم.
خدايا رهايم کن از اين تيرگی و تنهايی.
| (نظر بدهید.) | 3:54 PM جمعه، 8 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: hengameh rafiee | موضوع: General
بي تو يه رسواي پريشون شده خونه به دوشم
تو را اندازه شبهاي مستي دوست دارم تو را قدر تموم ملك هستي دوست دارم برايت اين پريشون حاليام يعني عبادت تو را جانا به حد بت پرستي دوست دارم
سفر كردي و چشمام دوتا چشمه اشكن با هام عهد اگه بستي ديگه عهدت و نشكن نگام مونده به راهت هنوزم كه هنوزه آخه دوست داره اين دل كه بسوزه ، كه بسوزه
همش كار دلم بود دلم خواست كه فدات شم دلم خواست كه تو دنيا پريشون تو باشم دلم خواست بشم عاشق دلم خواست
چي شد مستي چشمات چي شد باده نوشم ديگه بي تو يه رسواي پريشون شده خونه بدوشم هنوز عاشق و تنها يه ميخونه نشينم ديگه بي تو يه ديونه ام ديونه امو ديونه ترينم
| نظرات 2 | 11:55 AM چهارشنبه، 6 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: hengameh rafiee | موضوع: General